تبليغاتX
بی تو مهتاب شبی
بیا با من تا انتهای عشق برقص

پیداست اگر ز باده مستم / من حیدری ام قلندرستم
گر داد زدم علی پرستم / از باده ی ایزدیست مستم
حیدر نه که خالق زمین است / زینت ده عرش و مه جبین است
حیدر نه که فاتح حنین است / ارباب من و اباالحسین است
حیدر نه که صاحب جهان است / او شاه جهان و مهربان است
گفتیم اگر حق است حیدر / تهمت تو مزن به شیعه ؛کافر!
مرتد تویی و ره تو کفر است / فاسد تویی و به حق تویی پست
ما عاشق بوتراب هستیم / از خمره ی عشق اوست مستیم
الله که خالق جهان است / روزی ده ما و مهربان است،
خود گفته چنین به گوش آدم(ع) / من عاشق حیدرم به عالم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 9:27 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

<br/><a href="http://i25.tinypic.com/1568xh1.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

<br/><a href="http://i32.tinypic.com/1grbc2.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

  مجنون  صفتیم  دل  به  اخر  زده ایم

                                               چو یک دلگان به سیم اخر زده ایم

                  دزدان   فدک  منافق   و  گمراهند

                                              ما بوسه به خاک پای حیدر زده ایم

              

 

سید جواد یکی از گلبرگ های بوستان فاطمه (س) بود و با اشک و غربت

علی(ع) و فاطمه (س) رشدکرده بود.دل سید ما از جنس همین گلبرگ نرم

و لطیف بود که توی اون به جز یک قطره اشک فاطمه (س) چیزی نبود

روزگار سید توی بوستان غربت میگذشت و سیدهرروز درس های زیادی

رو از گلهای دیگه یاد میگرفت . اینبار لحظه ها چقدر دیر می گذشت دیگه

هیچ جوری نمی شد از رفتن گلبرگ فاطمه (س) جلوگیری کرد.  چله سید

شروع شد  و ما  چشم  اتنظارش بودیم ولی بوستا ن آماده  پذیرایی گرمی

از گلبرگش بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد،  وعلي چنين كرد.

اما كسي نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟

در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.آنچه معلوم است،‌

رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه

خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد.

و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه.

همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.ساعت‌ها ست.

شب خاموش و غمگين زمزمه‌ي درد او را گوش مي‌دهد. بقيع آرام و خوشبخت و مدينه

بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌هاي خفته مي‌شنوند.

نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌

خاموش پيغمبر مي‌برد:ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب

به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“.

درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را،

اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي ست كه در ظلمت

زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌كشد.

و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت‌هايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت

سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را

بيچاره كرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟

احساس مي‌كند كه از هر دو كار عاجز است، نمي‌داند كه چه خواهد كرد؟

به فاطمه توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو

ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعده‌اي كه خدا به مردم صبور

داده است بدگمان شده‌ام”.آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در

احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد كه اين “وديعه‌ي عزيز”ي را كه به من

سپرده‌اي، اكنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه

تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
...
“مريم، مادر عيسي است”.

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:

خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است.

 ازمعلم شهید دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط Reza_J  |