
يه ديواره،يه ديواره،يه ديواره
یه دیواره که پشتش هیچ چی نداره
تا که دیوارو پوشیدن سیه ابرون
نمیآد دیگه خورشید از توشون بیرون
یه پرنده س،یه پرنده س،یه پرنده س
یه پرنده س که از پرواز خود خسته س
بنه بالشو بستن دست دیروزا
نمیاد دیگه حتی به یادش فردا
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بومش ولو میشد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه ی کودکی های مرا میدید
یه آوازه،یه آوازه،یه آوازه
یه آوازه که تو سینم شده انبار
یه اشکیه که می چکه روی گیتار
به اینها عاقبت کی گیرد این کار؟
یه مردابه،یه مردابه،یه مردابه
یه مردابه تو یه تن از فراموشی
یه چراغی که میره رو به خاموشی
نگردد شعله ور بیهوده میکوشی

زير اين رنگ سپيد روسياهند همه
بين اين قوم نمان که تباهند همه
دل ديوانه برو سر به بيراهه بزن
که دراين وادی تنگ سر به راهند همه
خويش را وسوسه کن گندمی را بربا
تا نگويند هنوز بی گناهند همه
پاک وآزاد بخند بين اين مردم تلخ
که به ديوانگی ات صد گواهند همه
بايد آغاز شوی بالِ پرواز شوی
صبح در طالع تست،شامگاهند همه
روی اين مشق سکوت خطّ فرياد بکش
تا بدانند که باز اشتباهند همه
بخت اين مردم شوم رخت فردای تو نيست
چونکه در شهر شکست پادشاهند همه...