
سیه چشمی به کار عشق استاد
درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد
اینم شعری از استاد عزیزم ، آقای عبداللهی که هنوز هم دست خطش رو تو صفحه آخر کتاب ادبیات پیش دانشگاهیم نگه داشتم
استاد عبداللهی دوستون دارم
در افسانهها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار
گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده.
و سومی گفت: راز زندگی را در كوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههای شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر
خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب
بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمیافتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون
خودش نگاه كند.

بسم الله الرحمن الرحیم
اگر یک روز طلوع و غروب خورشید را نمی دیدم گناهکاربودم. هوای تاریک و روشن مرااهل مراقبه بار آورد، تماشای مجهول را به من آموخت.من سالها نماز خوانده ام.
بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود، بقّال سر گذر گفت: «نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متری به خدا نزدیکتر باشید»
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم،بی آنکه خدایی داشته باشم.
... نمی دانم تابستان چه سالی،ملخ به شهر ما هجوم آورد، زیانها رساند. من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادی ها شدم. راستش را بخواهید، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. وقتی میان مزارع راه می رفتم، سعی می کردم پا روی ملخ ها نگذارم. اگر محصول را می خوردند پیدا بود که گرسنه اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادی زیر یک درخت دراز می کشیدم و پرواز ملخ ها رادر آسمان دنبال می کردم. اداره ی کشاورزی مُزد contemplation مرا می پرداخت.
... روی زمین میلیونها گرسنه است. کاش نبود. ولی وجود گرسنگی، شقایق را شدیدتر میکند. و تماشای من ابعاد تازه ای به خود می گیرد. یادم هست در بنارس میان مرده ها و بیمارها و گداها از تماشای یک بنای قدیمی دچار ستایش ارگانیک شده بودم. پایم در فاجعه بود و سرم در استتیک. وقتی که پدرم مُرد، نوشتم: پاسبانها همه شاعر بودند. حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود. وگرنه من می دانستم و می دانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم. چیزی در ما نفی نمیگردد. دنیا در ما ذخیره میشود. و نگاه ما به فراخور این ذخیره است. و از همه جای آن آب می خورد. وقتی که به این کُنار بلند نگاه میکنم، حتی آگاهی من از سیستم هیدرولیکی یک هواپیما در نگاهم جریان دارد. ولی نخواهید که این آگاهی خودش را عریان نشان دهد. دنیا در ما دچار استحاله مداوم است.
من هزاران گرسنه در خاک هند دیده ام. و هیچوقت از گرسنگی حرف نزده ام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفته ام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سبک دهانم را عوض کرده است. و من دین خود را ادا کردهام.
سهراب سپهری-از کتاب «...هنوز در سفرم»

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها ، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای این شب چقدر تاریک است !
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من ، لیک ، غمی غمناک است


هنرپيشههاي هندي و پاکستان به صورت آدامس، پاستيل و پودرهايي با طعم نعنا و
خوشبو کننده دهان وارد کشور ميشود. قيمت اين ماده مخدر الان در مشهد 50
تومان تا 300 تومان ميباشد.دليلي که مصرفکنندگان «پان پراگ»ها را به سمت آن
ميکشد، احساس گرمي، سرخوشي موقت، سبکي سر، گيجي و شادي کاذب
است. بسيار سرطانزا هم هست.
لطفا رو وبلاگ خوتون هم بزنید
به جای جشن والنتاین روز 29 بهمن روز سپندار مذگان ( روز عشق ) را گرامي ميداريم و به
عزيزانمان هديه اي عاشقانه تقديم مي کنيم , شايد بتوانيم فرهنگ بزرگ نياکانمان را زنده کنيم.
روباهي به زاغي گفت: چه دمي، چه سري، عجب پايي؟ زاغ عصباني شد و گفت: بيتربيت! خجالت بكش. اون موقع من كلاس اول بودم. حالا شوهر دارم.
بانک مرکزي عاجزانه از هموطنان ..... خواست ماه محرم در عابر بانک ها شمع روشن نکنند.
بچه .......یه توي امتحان بيست ميگيره. باباش ميزنه توي گوشش و ميگه: خاك بر سرت كنن، با نمره 10 هم ميشه قبول بشي، حتما بايد اين همه خودكار حروم ميكردي؟
............يه ميميره , روي سنگ قبرش مي نويسن من مردم ولي مغازه بازه.
به ......یه ميگن : جسم شفاف رو تعريف كن . ميگه : يه جسم كه از اينورش اونورش پيدا باشه . تشويقش ميكنن . بعد مي پرسند : يه مثال بزن . ميگه : مثل نردبون.
تلاش بيهوده در زندگي : 1_ گدايي در......... 2_مطربي در..... 3_ شالي کاري در ..... 4. تشخيص هويت در ......
خدایا ما را به راه راست هدایت فرما ، اگه نشد راه راست را به سمت ما کج فرما.