

آن کلاغی که پرید از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس باغ را دیده ایم...
همه می ترسند
همه می ترسند
اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم ونترسیدیم
سخن از پیوست سست دو نام و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی من
و شقایق های سوخته بوسه توست

چرا غم زده بنشینم
در انتظار بهار، که نامی بیش نیست؟!
بگذار برف ببارد
و باران های ناگاه.
ما را قلبی بهاری بس است
در این سرمای جانکاه!!

تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است . محبت را دركنار توآموختم وعشق را درنگاه مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام . تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط درباتوبودن است پس تا هميشه با من بمان - بمان تاتمام آرزوهاي من كه ازتوسرچشمه مي گيرد تحقق يابد و در گذرزمان با توخوشبختي اوج گيرد باتوكه معناي عشق را درچشمانت يافتم . لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم
سلام
دوباره سلام.
امیدوارم این چند روزه که همش درمورد محرم بودم کسل نشده باشین.
یه تغییر توپ میخام بدم منتظرتونم.