تبليغاتX
بی تو مهتاب شبی
بیا با من تا انتهای عشق برقص

 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

 

آن کلاغی که پرید از فراز سر ما

                               و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد

                خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه سرد و عبوس باغ را دیده ایم...

همه می ترسند

 همه می ترسند

اما من و تو به چراغ و آب و آیینه پیوستیم ونترسیدیم

سخن از پیوست سست دو نام و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی من

 و شقایق های سوخته بوسه توست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

 

چرا غم زده بنشینم

در انتظار بهار، که نامی بیش نیست؟!

بگذار برف ببارد

و باران های ناگاه.

ما را قلبی بهاری بس است

در این سرمای جانکاه!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

 

تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است . محبت را دركنار توآموختم وعشق را درنگاه مهربان وپرمهر تو خلاصه كرده ام . تمام ثروتهاي دنيا در برابر نگاه پرمهرت هيچ است وتمام خوشبختي ام فقط درباتوبودن است پس تا هميشه با من بمان - بمان تاتمام آرزوهاي من كه ازتوسرچشمه مي گيرد تحقق يابد و در گذرزمان با توخوشبختي اوج گيرد باتوكه معناي عشق را درچشمانت يافتم . لحظه هايت را با خاطره هاي پراز عشق وعلاقه در قلب كوچكم جاي مي دهم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

سلام

دوباره سلام.

امیدوارم این چند روزه که همش درمورد محرم بودم کسل نشده باشین.

یه تغییر توپ میخام بدم منتظرتونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 11:48 قبل از ظهر  توسط Reza_J  |