تبليغاتX
بی تو مهتاب شبی
بیا با من تا انتهای عشق برقص

کسی که کاریکاتور حضرت محمد رو کشیده بود تو یه آتش سوزی خانوادش و خودش مردن.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 3:25 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

 

از خدا يه گل خواستم اون بهم يه باغ داد ازش يه درخت خواستم بهم يه جنگل داد ازش يه دوست خوب خواستم بهم تو را داد.

معلم بر تخته سياه نوشت "زندگي" و پرسيد چيست؟ يكي گفت سالي است به چهار فصل خدا:شكوفه كند/ميوه دهد/خزانش برسد و بعد بميرد. ديگري به خنده گفت:لطيفه ايست كه لبهاي نشكفته را به خنده شكوفا كند. وسومي گفت:زندگي هنر است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

زمانی که از مادرم متولد شدم صدایی در گوشم طنین انداخت

و گفت تا آخر عمر با تو هستم

از او پرسیدم کیستی ؟جواب داد : غم هستم

آن لحظه فکر کردم که غم عروسکی است که من با آن

سرگرم می شوم .

ولی اکنون فهمیدم که من عروسکی هستم بازیچه دست غم

و اینگونه شد که

زمستان را دوست دارم چون فصل غم است

غم را دوست دارم چون گواه دل است

دل را دوست دارم چون تو را به من نشان داد

اما تو را دوست دارم بدون آنکه بدانم چرا ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

 

هیتلر به ناپلؤن: ما برای شرف می جنگیم و شما برای پول.

ناپلؤن به هیتلر: هر کس برای چیزی که ندارد می جنگد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

 

گر کس بد ما به خلق گوید       ما چهره زغم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم        تا هر دو دروغ گفته باشیم

حافظ دیوانه فالم را گرفت        یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم        خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 0:41 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

من پذیرفتم شکست خویش را             پندهای قلب دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است                 این دل درد آشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم                 با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش                از عذاب دیدنم آزاد باش

گر چه تنهاتر از من میروی                   آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را                      تلخی برخوردهای سرد را                   من پذیرفتم شکست خویش را
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

چه اشتباهی کردم که اسمتو آوردم

خوبیش اینه لااقل واست قسم نخوردم

راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن

جدا می شیم ما از هم، چون خیلی ها حسودن

دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب

تو خیلی خوبی اما، فقط تو عالم خواب

عكسا و هدیه هاتم، می دم به یه واسطه

تا كه به خیر و خوشی، تموم شه این رابطه

حرفای عاشقونه همش ماله قدیمه

مث همون حرفا كه ماها بهم زدیمه

هر وعده ای كه دادی به هركسی عمل كن

غصه هاشو یه جوری، با مهربونی حل كن

نذار كه عشقت واسش مشكل و دردسر شه

نذار كه از دست تو، راهی یه سفر شه

چه وقتایی تلف شد با تو سر قرارا

تكلیفا روشن می شه همیشه تو بهارا

گناه تو همین بود نداشتن صداقن

اما گناه من بود نكردن خیانت

سفیدی نگاهت، نابه شبیه برفه

آب می شه زود و فقط به قیمت یه حرفه

دیگه خدانگهدار، لحظه های قیمتی

منو ببخش عزیزم هركی داره قسمتی

دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمی شه

دلی كه بشكنه و كدرشه، شفاف نمی شه

نه دیگه، دوست دارم محاله باورم بشه

اسم تو دیگه محاله تو دلم جا بشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

 

خون دل رفته ز دامانم و تدبیری نیست

دیگران راحت و من این همه غم می بینم

هستم آزرده و این همه ستم می بینم

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

عاجزم

چاره من چیست چه تدبیر کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط Reza_J  |