
هرگز از مرگ نهراسيده ام
گر چه دستانش از ابتذال شكننده تر بود ، هراس من همه باری
مردن در سرزميني است - كه مزد گوركن ، از آزادی انسان
بيشتر باشد ...
احمد شام
...آنکه هیچ نمی داند؛به هیچ چیز عشق نمی ورزد.آنکه از عهده ی هیچ کاری بر نمی آید؛هیچ نمی فهمد.آنکه هیچ نمی فهمد؛بی ارزش است.
ولی آنکه می فهمد؛بی گمان عشق می ورزد؛مشاهده می کند؛می بیند...هر چه بیشتر دانش آدمی در چیزی ذاتی باشد؛عشق
بزرگتر است...هر که فکر کند همه ی میوه ها در همان وقت می رسند که توت فرنگی؛از انگور چیزی نمی داند.(پاراسلسوس)
لو
هر یک از ما فرشته هایی هستیم که تنها یک بال داریم
فقط هنگامی قادر به پروازیم
که به یکدیگر بپیوندیم
... درد ان نيست که فراموش کنی دنيا را ، نام آدم ها را ، آرزوها را، حسرت ها را،درد آن است که از ياد عزيزان بروی و فراموش کنندت دل ها ، و بر آنجايی که سويش بال گشودی ديگر ،به راهت منتظر نيست کسی .

ويليام شکسپير ميگه: هميشه به کسی فکر کن که تو را دوست داشته باشد نه به آن کسی که تو او را دوست داشته باشی .
... آنكه از ما بالاتر است ما را بدبخت می داند ، آن كه از ما پائين تر است ما را خوشبخت تصور می كند ، اما هر دو در اشتباهند ، زيرا ما گاهی خوشبختيم و غالبا بدبخت : بدبختی ما در آن ايامی است كه به نقايص زندگی خود توجه داريم و خوشبختی ما در لحظات كوتاهی است كه به نعمتهای زندگی خود نظر می اندازيم .
...در انتظار کسی باش که مايل باشد حتی در زمانی که در ساده ترين لباس هستی،تو را به دنيا نشان دهد .

دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و بر سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود آنگاه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز
او نیست که در مردمک چشم سیاهم
تا خیره شود عکس رخ خویش ببیند
این گیسوی افشان به چه کار ایدم امشب
کو پنجه او تا که در آن خانه گزیند
او نیست که بوید چو در آغوش من افتد
دیوانه صفت عطر دلآویز تنم را
ای اینه مردم من از حسرت و افسوس
او نیز که بر سینه فشارد بدنم را
من خیره به اینه و او گوش به من داشت
گفتم که چه سان حل کنی این مشکل ما را
بشکست و فغان کرد که از شرح غم خویش
ای زن چه بگویم که شکستی دل ما را

آری
آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان نمی اندیشم
که همیندوست داشتن زیباست
قلب من كنار پنجرهء تنهايي
هنوز بي قرار توست ،
گرچه انتظار هيچ معجزه اي از لحظه ها نيست !
روزها مي آيند ، مي مانند ،
و مي روند و تو ديگر نمي آيي و
شايد براي من ،
بي تو ،
انتظار مفهومي تازه مي يابد !
وقتي من وشبهايم به اميد انتظار زنده مي مانيم !
و زنده بودن معنايي است ساده
كه من دشوارش كرده ام !!
و زند گاني شايد ،
مجموع اي است از تكرار ....انتظار


یه روز بيدار ميشی ميبينی يه جای تازه ايی کمی سرده کمی تنگه و کمی هم تاريک
چشمهاتو به هم ميمالی شايد که اشتباه ديدی دوباره چشماتو باز ميکنی و ميبينی
نه اشتباه نيست غريبه هم نيست
غربتم که اصلا
آخه شنيدی توی غربت ادمهاش با
يه جای آشنا فرق دارن پس ای خدا اينجا کجاست ؟
هم سرده هم تنگه هم تاريکه
تازه يادت ميفته که وای خدای من
تابوت : مرگ :
رفتن بدون خداحافظی
آخرش باورت ميشه
دوباره فرياد ميزنی و میپرسی :
آهای آدمها اينجا کجاست؟ اينبار کسی نیست که بگه اينجا واقعا غربته !!!
اينجا آخر دنياست!!!!
رسيدن به خودش
همونی که تو رو آورده
التماسش ميکنی که يکبا ر ديگه برگردی
بهت ميخنده و ميگه :
آهای عروسک بيچاره و پاره پاره ی من
اينجا آخر زندگيه
آخر دنيا
چشم به راه
اينارو گفتم که نسبت به هم ديگه مهربون تر باشيم
اين دنيا بی وفاست
تو رو خدا با هم ديگه خوب باشين
صادق باشين
رو راست باشين
به هم ديگه کمک کنين
بخدا غنچه شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله آه شدم صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم خنده به لب ‚ خوينن دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل