تبليغاتX
بی تو مهتاب شبی
بیا با من تا انتهای عشق برقص
زندگی را دور بزن آن گاه که بر تارک بلندترین قله ها رسیدی.لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند.
+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

به نظر تو دل شکستن هنره؟

هفت طبقه آسمون و هفت طبقه زمین نمی تونن خدا رو تو خودشون جا بدن اما دل انسان به تنهایی میتونه خدا رو تو خودش جا بده پس دل هیچ کی رو نباید شکوند چون داری خونه ی خدا رو میشکنی.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

گریه کردم گریه کردم اما دردمو نگفتم / تکیه کردم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم

چه ترانه بی اثر بود مثه مشت زدن به دیوار.من به قله می رسیدم اگه هم ترانه بودیم صد تا سد رو می شکستم اگه تو بهانه بودی...اگه تو ترانه بودی

من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود.به امیدی که تو فانوس شب من باشی

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهارش عاجز است پس اگر خواستی اورا بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش ده.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/07ساعت 6:30 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

اونروز از پشت اشاره کردن "فک کردم درباره خودت مینویسی"

چشم عزیزم گلم مهربونم.خیلی میمیرم برات تو که میدونی میمیرم بی تو بدونه اس ام اس هات.

جمشيد جعفردوست 17ساله متولد ؟/7/69 فرزند سوم و آخر خانواده،ديپلمه رياضی در حال حاضر مشغول به تحصيل در پيش دانشگاهی شاهد 2، عاشق،مهربون(البته با اونايی که ارزششو دارن)،ساده،صميمی،رک،بامرام، شوخ. دوستای زيادی دارم،تقريبا با همه تيپ آدم دوستم،از اون سوسولا گرفته تا جواد دستکار گل،(که خيلی پسر باحاليه،و با هم صميمی هم هستيم) خب ديگه چی؟ دارم برا کنکور ميخونم،ولی ميترسم. به ذهنم زده کنکوره تجربی بدم(حفظياتم خيلی خوبه).لطفا با نظراتون کمک کنين!   اخلاق خاص خودمو دارم که باعث شده از ديگران متمايز بشم. سعی ميکنم دل کسی رو نشکونم اگه هم شکستم حتما اول ازش معذرت ميخوام بعد همه چيمو به پاش ميريزم.دوست ندارم کسی از دستم ناراحت بشه اگر هم شد باز ازش معذرت مِخوام.سعی ميکنم اول فکر کنم بعدا حرف بزنم. تو مواقع مختلف تصميم گيری های متفاوت دارم.اول فکر می کنم بعد حرف می زنم. زود وابسته ميشم.دل ميبندم.پای بند به دين نه پای بند به گفته ها و بايدها و نبايدها. خوب اگه از قلم انداختم اوه خونمون خيابونه ايثار،شماره تلفنمون خيلی رنده،زنگ ميزنن ميگن:تاکسی تلفنيه ارغوان؟

اگه از قلم انداختم بگين

فعلا

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

ان که مي گفت زيک گل نشو د فصل بهار چه خبر داشت که همچون تو گلي ميرويد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 2:33 بعد از ظهر  توسط Reza_J  | 

آسمون رنگشو باخته/انگاری دلش رو باخته

دیگه اون مثله قدیما/آبی رو قشنگ نساخته

مثه من همش می باره/از جفای این زمونه

از سیاهیه نگاهش/اینو هر کسی می خونه

ابرای سیاه نمدار/همه بغضای گلوشه

دیگه اون دلش می خواد که/لباس سیاه بپوشه

دله من مثه دله اون/دله اون مثه دله من

توی این سکوت سنگین/هیچ کی نیس بشه یاره من

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 0:13 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

چه سوزناک است،چه سوزناک است

چه سوزناک است ندیدنت

چه دردناک است،چه دردناک است

چه دردناک است نشنیدنت

این روزها پر از بی قراری شده ام

مثل شاخه های پر تلاطم بید

مانند شب توفانی دریا،

پر شده ام از سیاهی ها

پر شده ام از دلتنگی ها

پر شده ام از خالی ها

تفکرم بیمناک،لحظه هایم نمناک

خاطره هایم وحشتناک

در صدایم بی قراری است

در نگاهم ناامیدی است

مغزم پر شده از

کثافت های زیادی

از اندوه نبودنت

قلبم پر شده از دارکوب های تنهایی

که دلم را پر کرده اند

از روزنه های ناامیدی

من از تبار بی کسی ها و تنهایی هایم

مانند ستاره ی کوری در

تقلای رساندن نور خود به آدمها

نمی توانم،نمی توانم

نمی توانم نیاندیشم که

نمی توانم بتوانم.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

این همه مردم چرا پس این همه نامردمی

این چنین همدم چرا پس این چنین ناهمدمی

زندگی آوارگی و عاشقی دیوانگی

مستی و مستانگی کو یک گرم مردانگی؟

لحظه ها بی بارگی،هر دم،دم از مردانگی

بردگی و بندگی هردو برای زندگی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

يه ديواره،يه ديواره،يه ديواره

یه دیواره که پشتش هیچ چی نداره

تا که دیوارو پوشیدن سیه ابرون

نمیآد دیگه خورشید از توشون بیرون

یه پرنده س،یه پرنده س،یه پرنده س

یه پرنده س که از پرواز خود خسته س

بنه بالشو بستن دست دیروزا

نمیاد دیگه حتی به یادش فردا

یه روز یه خونه ای بود که تابستونا

روی پشت بومش ولو میشد خورشید

درخت انجیر پیری که تو باغ بود

همه ی کودکی های مرا میدید

یه آوازه،یه آوازه،یه آوازه

یه آوازه که تو سینم شده انبار

یه اشکیه که می چکه روی گیتار

به اینها عاقبت کی گیرد این کار؟

یه مردابه،یه مردابه،یه مردابه

یه مردابه تو یه تن از فراموشی

یه چراغی که میره رو به خاموشی

نگردد شعله ور بیهوده میکوشی

خدایا کمکم کن!چیکار کنم؟با این مردم نامرد؟ دیواری که پشتش هیچ چی نداره همون دوستیه که مرام نداره.

اینگونه پستی رو ندیدم من توی دینم

آره واسه همینه که اندوهگینم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط Reza_J  | 

من می میرم،آرام،آرام،آرام،آنقدر آرام که مرگِ تک تک سلول هایم را درک میکنم.مرگِ من دیر زمانی است پشت در انتظار میکشد،مرگ من را میخواند و من بی صدا در پس اویم،مرگ من زیباست،به زیبایی اولین گریه ی نوزاد،مرگِ من پایانِ من نیست،مرا اندیشه ای دگر در راه است.

 

چقدر سخته  مرگ که پست ترین حقیقته آدم رو پس بزنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/07/03ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط Reza_J  |