بالاخره این کنکور تموم شد
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه
روزمثل گل نيلوفر تنها بشم . سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم
خودم مرداب شدم دنبال يه
گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست
اون خودشو وقف مرداب کرده
من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادر بزرگ آموختم من
ايثار را از قلب خورشيد در آسمان صحرا آموختم من زندگي را از امواج طوفاني شب
دريا آموختم من محبت را از قطره هاي باران بر علفزار آموختم من صداقت را از
يکرنگي ابرهاي سفيد آموختم من وفا را از کبوتران بر شاخه هاي خشکيده يک درخت
آموختم من گذشت زمان را از چشمان
منتظر آموختم من عطش را از چکاوکهاي خانه همسايه آموختم من ايمان را از کودکان
معصوم آموختم و من آموختم هر چه را که مي خواهم فقط از معبود يکتا بخواهم
فقط دعام کنید![]()
تولدی دیگر
همه هستي من آيه تاريكيست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید " صبح بخیر "
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهء یک تنهاییست
دل من
که به اندازهء یک عشقست
به بهانه های سادهء خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهء خانه مان کاشته ای
و به آواز قناری ها
که به اندازهء یک پنجره میخوانند
آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من ،
آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پله مترو کست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی ان دادن که به من بگوید :
" دستهایت را
دوست میدارم "
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد ، میدانم ، میدانم ، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچه ای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر
به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را
باد با خود برد
کوچه ای هست که قلب من آن را
از محل کودکیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدینسانست
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مرواریدی
صید نخواهد کرد .
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ ..............

پیداست اگر ز باده مستم / من حیدری ام قلندرستم
گر داد زدم علی پرستم / از باده ی ایزدیست مستم
حیدر نه که خالق زمین است / زینت ده عرش و مه جبین است
حیدر نه که فاتح حنین است / ارباب من و اباالحسین است
حیدر نه که صاحب جهان است / او شاه جهان و مهربان است
گفتیم اگر حق است حیدر / تهمت تو مزن به شیعه ؛کافر!
مرتد تویی و ره تو کفر است / فاسد تویی و به حق تویی پست
ما عاشق بوتراب هستیم / از خمره ی عشق اوست مستیم
الله که خالق جهان است / روزی ده ما و مهربان است،
خود گفته چنین به گوش آدم(ع) / من عاشق حیدرم به عالم.



مجنون صفتیم دل به اخر زده ایم
چو یک دلگان به سیم اخر زده ایم
دزدان فدک منافق و گمراهند
ما بوسه به خاک پای حیدر زده ایم


سید جواد یکی از گلبرگ های بوستان فاطمه (س) بود و با اشک و غربت
علی(ع) و فاطمه (س) رشدکرده بود.دل سید ما از جنس همین گلبرگ نرم
و لطیف بود که توی اون به جز یک قطره اشک فاطمه (س) چیزی نبود
روزگار سید توی بوستان غربت میگذشت و سیدهرروز درس های زیادی
رو از گلهای دیگه یاد میگرفت . اینبار لحظه ها چقدر دیر می گذشت دیگه
هیچ جوری نمی شد از رفتن گلبرگ فاطمه (س) جلوگیری کرد. چله سید
شروع شد و ما چشم اتنظارش بودیم ولی بوستا ن آماده پذیرایی گرمی
از گلبرگش بود.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، وعلي چنين كرد.
اما كسي نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟
در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.آنچه معلوم است،
رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه
خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوي آرام علي دارد.
و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه.
همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.ساعتها ست.
شب خاموش و غمگين زمزمهي درد او را گوش ميدهد. بقيع آرام و خوشبخت و مدينه
بيوفا و بدبخت، سكوت كردهاند، قبرهاي بيدار و خانههاي خفته ميشنوند.
نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه
خاموش پيغمبر ميبرد:ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب
به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“.
درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نميدانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را،
اينجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي ست كه در ظلمت
زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمي انتظار او را ميكشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليتهايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت
سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را
بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟
احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟
به فاطمه توضيح ميدهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو
ملول گشتهام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعدهاي كه خدا به مردم صبور
داده است بدگمان شدهام”.آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در
احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به او بگويد كه اين “وديعهي عزيز”ي را كه به من
سپردهاي، اكنون به سوي تو بازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه
تا برايت همه چيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
...
“مريم، مادر عيسي است”.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجهي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است.
ازمعلم شهید دکتر علی شریعتی

يه ديواره،يه ديواره،يه ديواره
یه دیواره که پشتش هیچ چی نداره
تا که دیوارو پوشیدن سیه ابرون
نمیآد دیگه خورشید از توشون بیرون
یه پرنده س،یه پرنده س،یه پرنده س
یه پرنده س که از پرواز خود خسته س
بنه بالشو بستن دست دیروزا
نمیاد دیگه حتی به یادش فردا
یه روز یه خونه ای بود که تابستونا
روی پشت بومش ولو میشد خورشید
درخت انجیر پیری که تو باغ بود
همه ی کودکی های مرا میدید
یه آوازه،یه آوازه،یه آوازه
یه آوازه که تو سینم شده انبار
یه اشکیه که می چکه روی گیتار
به اینها عاقبت کی گیرد این کار؟
یه مردابه،یه مردابه،یه مردابه
یه مردابه تو یه تن از فراموشی
یه چراغی که میره رو به خاموشی
نگردد شعله ور بیهوده میکوشی

زير اين رنگ سپيد روسياهند همه
بين اين قوم نمان که تباهند همه
دل ديوانه برو سر به بيراهه بزن
که دراين وادی تنگ سر به راهند همه
خويش را وسوسه کن گندمی را بربا
تا نگويند هنوز بی گناهند همه
پاک وآزاد بخند بين اين مردم تلخ
که به ديوانگی ات صد گواهند همه
بايد آغاز شوی بالِ پرواز شوی
صبح در طالع تست،شامگاهند همه
روی اين مشق سکوت خطّ فرياد بکش
تا بدانند که باز اشتباهند همه
بخت اين مردم شوم رخت فردای تو نيست
چونکه در شهر شکست پادشاهند همه...
دوباره نمی خوام چشمای خیسم رو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همین
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دلم گرفت و گریه کردم
بازم به گریه هام می خندن
بازم صدای گریه مو شنیدن
همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه می شینم وباسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم
ولی نمیشه گفت اینومیدونم
دوباره نمی خوام چشهای خیسم رو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همین
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

گله و گلایه ای نیست بی وفایی رسم عشقه
عاشقا تنها میمونن تنهایی مرام عشقه
![]()
خدا حافظ گل لادن تموم عاشقا باختن
ببین این گریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن
خدا حافظ گل پونه گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمینشونه
خدا حافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی؟
تو این رویای سردر گم خدا حافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم
خدا حافظ گل پونه که بارونی نمیتونه
طلسم بغض رو برداره از این پاییز دیوونه
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهايم روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي
و من تنها براي ديدن زييباي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي نمي دانم شايد خطا كردم!!!!!
وتو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي.
نمي دانم كجا تا كي
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي بارييد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
هنوز آشفته چشمان توام :برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و صبر است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا؟
شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد...

دل تنگیهاموبردارپیش خودت نگهدار
هروقت که تنها شدی منو به یادت بیار