تبليغاتX
بی تو مهتاب شبی
بی تو مهتاب شبی
اگه رو قلّه سردت شد صدام کن! 
قالب وبلاگ

صدایم کن،صدایم کن

مرا به آسمانها ببر
رهایم کن
 رهایم کن
رهایم کن از هوشیاری
رهایم کن از خواب اجباری
تنت گرم است
آغوشت گرم است
و چه بی پروا هجوم میبرند
میان شرّه ی گیسوانت
انگشتانم.
شب است و تنم بوی تورا گرفته
خواب هستی و این شعر برای توست
واژه به واژه اش.
این شعر قبلا هم برای تو بوده، زمانی که من نبودم
قصیده ایست دراز همچو گیسوانت
وزن و قافیه اش پریشان در باد!


برچسب‌ها: شرّه ی گیسوانت, پریشان, آغوش, قصیده
[ چهارشنبه 1390/12/03 ] [ 10:48 بعد از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]
سردم است
        سردم است...درست مثل شعرهای فروغ
مگر این شراب چند ساله بود؟؟
دستانت را به من بسپار
"دستهای تو توانایی این را دارند که به من
                    زندگانی بخشند"
گرم خواهم شد
آتش خواهم زد..
   اصلا خورشید خواهم شد..
داغ و سوزان

فقط دستهایت را به من ببخش
ببخش،
ببخش آری ببخش

ببخش مرا که اینهمه خودخواهم
خودخواهی ازین بالاتر که کسی
همه دنیا را بخواهد؟


برچسب‌ها: فروغ, آتش, ببخش, دنیا, شراب, دستهای تو توانایی این را دارند که به من زندگانی بخ
[ جمعه 1390/09/04 ] [ 12:46 بعد از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]

گاهی دلم بی هوا میگیرد.گاهی میخواهم فکر کنم که در ناکجا آباد هستم و هیچکس هم مرا نمیشناسد

گاهی آب نمیخورد چشمم به خوبی ها..گاهی هم مثل امروز خسته میشوم ازین گاهی ها.ازین گاهی هایی که گاها در زندگی رخ میدهند ولی این روزها تبدیل به همیشه شده اند.انگار همیشه دلم گاهی میگیرد.چه دستور زبان مسخره ای دارد.گاهی به یاد دوستان که رفتند دلم میگیرد گاهی از دست دوستان دلم به درد می آید، اوایل یاد گرفته بودم فقط آهی بکشم ولی نمیدانی این آه ها هم گاهی دل آدم را بد میسوزاند. همه چیز اصلا تقصیر این گاه است که ناگاه سر راهمان سبز میشود. اصلا گاهنامه هم همین حرفم را تصدیق میکند..روی تقویم علامت میزنی آن "گاه" هایی را که بر سر راهت قرار میگیرند.برای من که اکثر بدند این گاه ها..
نمیدانم چه بگویم اصلا نمیدانم چرا این نوشته را مینویسم فقط میدانم حتما این هم از همان گاهی هاست...سرم را روی بالش میگذارم چشمهایم را میمالم..خیره به لپ تاپ فقط نگاه میکنم..بی اختیار درایو دی را میزنم یادش بخیر گاها که دلم خوش بود دو نقطه ای هم ب ابتدای این دی اضافه میکردم.فولدر ابی چشمم را میگیرد مثل گاهی اوقات که دلم میگیرد(راستی گفتم چقدر این گاهی اوقات زیاد شده اند این روزها؟) کلیک میکنم آهنگ جدیدی است چند روزی است بد دلم را برده است ای لا مذهب..پخش میشود و من باز هم به این گاهی ها فکر میکنم..نمیدانم در این گاهی ها قرار گرفته اید؟ یانه!
ابی میخواند و من هم به خلصه ای رفتم که انگار هیچ چیز در دنیا مرا راحت نمیگذارد..اه چه سخت است این کتابی نوشتن نمیخواهم.نه نمیخوام..مدل خودم رو دوست دارم.به من چه گیراییش کم میشود..دوست دارم مثل خودم بنویسم همانطور که دوست داشتم زمانی خواهری کوچیکتر از خودم داشته باشم..اصلا این آهنگ ابی چه ربطی به حال من داره؟


دارم یه قصه میسازم، از این تنهایی بی تو 

بیا بشکن روایت رو، تو نقش تازه وارد شو

کجای نقطه پایان، میخوای تو فال من باشی 

نخواستم بگذرم از تو، که تو دنبال من باشی


خدایی هیچ ربطی به حال و روزم نداره حتی به این گاهی ها هم ربط نداره ولی خب ابیه دیگه..نمیدونم چرا دلم از خیلی ها پره..شاید از سیگارمه باید عوضش کنم!! اه اینجوری هم چه بد شد..مثل نوشته های کسی شده که اصلا دوستش ندارم باید تلفیقی کار کنم.کتابی ــ محاوره ای..
پکی ب سیگار میزنم و نگاهم رو طرف گوشی میکنم..هنوز شارج نشده!عصر کار دارم..اه این روزها هم عجیب کارم زیاد شده..
اصلا چقدر چرت نوشتم..فقط میخواستم حرفامو یجا بگم ک سنگینی اش اذیتم نکند..

[ دوشنبه 1390/05/24 ] [ 10:31 بعد از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]
روزی خواهد آمد 
که خون من
شکوفه های درخت آزادی را آبیاری کند
روزی که سرخی خون من در لابلای گلبرگ های معصومش
رنگ حیات بخشد
...
آن روز
به یاد بیاور که چگونه آمدم
چه آرزویی داشتم
و
چه عشق های ناکامی را به گور خود سپرده ام
تا تو،فرزند تو
و نوادگان من زیر آسمان آبی
با شراب خون من مست شوید.
و با معشوقه های خود طعم عشقهای جاودان را
بچشید.

بخشی از "نامه ای به آینده" ج.جعفردوست
[ یکشنبه 1389/12/08 ] [ 8:36 بعد از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]

 

 

شده ام جانی و مجنون و خدا می داند

چه شود عاقبت عشق و خدا می داند

شاه شطرنج دلم مات نمی شد عمری

با دو چشمت چه نمودی و خدا می داند

لب گشودی به سخن، نوش لبت مارا کشت

نوش نبوَد؛ لب تو چیست خدا می داند

طرح اندام ظریفت چو کدامین ماه است؟

ماه در بندگی توست و خدا می داند

تار گیسوی تو بر چوبه ی دارَم برده ست

این چه اعدام ظریفی است خدا می داند

لام تا کام شود، جان من از تن برود

کام تو جام حلیمی است خدا می داند

چه دعایی کنم آخر که شوی همدم من؟

هر دعایی که بخوانیم خدا می داند

 

[ شنبه 1389/08/29 ] [ 10:7 بعد از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]

ولی باران نیامد

پس چرا باران نمی آید؟؟؟؟

نمیدانم
             ولی این ابر؛ بارانی است
میدانم
           ببار
ببار ای ابر بارانی
   ببار ای ابر چشمانم
        
  شکایت میکنند از من لبان خشک عطشانم!!

[ دوشنبه 1389/06/22 ] [ 1:27 قبل از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]
 

باز چشمان من باز است

و به چشمان بسته ی تو فکر می کنم

چه زیبایی دلنشینی داری وقتی که در خوابی

تو چشم می بندی و تورا خواب می برد

        و دریای چشم تو

                              مرا به زیر آب می برد

  نمی دانم که دریاست یا سراب این نگاه تو

                     فقط بدان که مرا به لحظه های ناب می برد

             درون چشم تو حلقه ای از اشک جمع می شود

زمین عذاب می شود

                          زمان خراب می شود

                                                          تمام آرزوی من به آب می شود

گلایه ای ندارم ای نگار من

                     تو شاد باش که لحظه های شاد تو بدون من

                                                      برای من که بی تو ام

                                                         پر از شراره های آفتاب می شود

[ پنجشنبه 1389/05/14 ] [ 0:34 قبل از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]

بنویس آزاد است

اهل این دنیا نیست

در دلش دردی نیست

در سرش سودا نیست

بنویس این مجرم

حکم مرگش قطعی است

چشم خیسش خاکی است

تنش از جان خالیست

بنویس امضا کن

حکم مرگش قطعی است

قلب او خاموش است

جرم او خوشنامی است

بنویس این دنیا

قفسی غمگین بود

فکر آزادی داشت

بال و پر خونین بود

بکش آن پارچه را

روی جسم پاکش

بنویس امضا کن

منزل او خاک است

این تلاشت عبث است

قلب او اِستاده

دیرهنگامی است

که ز پا افتاده

بنویس امضا کن

سهم او آزادی است

شعر او پر درد است

حکم او ویرانی است

 

[ جمعه 1389/04/25 ] [ 7:43 بعد از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]

 

دوباره رنگ عشق و من،دوباره دل شکسته ام

کلاف عاشقی و من چه پنبه ها که رشته ام

دوباره بوی خیس اشک دوباره خسته از جهان

من و شبای بی کسی، من و شکایت از زمان

دوباره فکر خوب مرگ، دوباره شومی حیات

نگاه من به عکس تو، به نازنینی نگات

دوباره غصه های تو، دوباره گریه های من

غم و سکوت بی کسی به روی شانه های من

دوباره ذره ذره مرگ، دوباره حس بی کسی

مرگ من و امید من تو لحظه دلواپسی

 

[ چهارشنبه 1389/03/19 ] [ 0:12 قبل از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]

 

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

[ یکشنبه 1389/03/09 ] [ 11:0 قبل از ظهر ] [ ج.ج ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

قلب من كنار پنجرهء تنهايي
هنوز بي قرار توست ،
گرچه انتظار هيچ معجزه اي از لحظه ها نيست !
روزها مي آيند ، مي مانند ،
و مي روند و تو ديگر نمي آيي و
شايد براي من ،
بي تو ،
انتظار مفهومي تازه مي يابد !
وقتي من وشبهايم به اميد انتظار زنده مي مانيم !
و زنده بودن معنايي است ساده
كه من دشوارش كرده ام !!
و زند گاني شايد ،
مجموعه اي است از تكرار ....انتظار
.............................
لالا لالا نخواب دنیا خسیسه/
واسه کم آدمی خوب مینویسه/
یکی لبهاش همیشه غرق خنده س/
یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

چشم انتظار شما هستم
دوستمون دارم خیلی زیاد
کارم داشتین:-


منتظرتونم
.......................
الله اکبر سبز را خونابه کردند
اين نامسلمانان خدا را بانه کردند
الله اکبر مرگ بر مردم فريبي
در کشور و آبادگانِ خود غريبي
برچسب‌ها وب
امکانات وب